تبلیغات
دل نوشته

دل نوشته

بچه ها دارم اسباب کشی میکنم به یه خونه جدید.
خداحافط میهن بلاگ.خداحافظ
دوستای گلم این ادرس بلاگ جدیدمه
http://hessebarooni.blogfa.com/
تو خونه جدیدم منتظر حضور گرمتون هستم.
زود بیاین .منتظرتون هستم

نوشته شده در شنبه 17 دی 1390 ساعت 05:12 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

این دفعه نمیخوام مطلب بنویسم.دوست دارم شما برام 2 کلمه هرچی
که دلتون گفتو بنویسین......


نوشته شده در جمعه 16 دی 1390 ساعت 08:13 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

دو خط موازی

 سرکلاس دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند !!


نوشته شده در یکشنبه 15 آبان 1390 ساعت 07:51 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

یه خط واسه اونی که دوسش داری بنویس:
نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور 1390 ساعت 01:53 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

دیشب گذشت از كوچه ها یك مرد در باران
خسته، شكسته، خسته …، یك شبگرد در باران

بر صورت تب كرده اش خط می كشید آرام
شلاق خون آلود سوزی سرد در باران

او می گذشت و روی خواب كوچه ها رقصید
روح غریبش ، مثل برگی زرد در باران

گویا به دنبال قرار خیس سالی دور،
یا جستجوی شانه ای همدرد در باران،

- رنگین كمان شعله بر لب هاش و – پی در پی
- نام عتیقی را صدا می كرد در باران

عریانِ عریان بود روح اش، زخمیِ زخمی
با خود ولی چتری نمی آورد در باران

آهسته می پرسند از هم كوچه ها، آن مرد
امشب اگر آمد چه خواهد كرد در باران ؟!

او رفت و مشق كودكان شهر بعد از این
پُر می شود از قصه‌ی :
آن
مَرد
در
باران...

http://i35.tinypic.com/2uqc85g.jpg

نوشته شده در چهارشنبه 19 مرداد 1390 ساعت 12:59 ق.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام دوستاااااااااااااااای گلم.خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟/

اول اینکه چون خرداد،امتحانا و ..............

واسه همین اصلا حوصله نوشتن ندارم چون به اندازه کافی مغزم هنگ کرده انقدر درس خوندم.

فقط اومدم اینو بنویسم تا اینجا یه جنگ و دعوا راه بندازم.

دوستای گلم میخوام بدونم استقلالی هستین یا پرسپولیس؟؟؟؟؟


نوشته شده در سه شنبه 10 خرداد 1390 ساعت 12:12 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

· من تو را دوست دارم.. دیگری تو را دوست دارد.. دیگری دیگری را دوست دارد.. و این چنین است که ما تنهاییم..

· وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

· دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

· اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

· اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

· وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

· hگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

دکتر علی شریعتی

  • شهرت طلبی برای فراموش کردن خود در دیگران است یا یافتن کاذب خویش در دیگران

    نوشته شده در دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 ساعت 06:39 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

    یکی بود یكی نبود،یه خدا بود و یه دریایه كبود كه همه بهش میگفتن اسمون،یه زمین بود و یه شهر و یه غریب با یه جاده كه مسافری نداشت،توی این شهر غریب زیر سایه دوتا بید بلند كه هنوز مجنون مجنون نبودن،یه كسی شاید مثه یه دخترك همیشه دنبال گمشدش میگشت،اما اون گمشدشو ندیده بود فقط از شدت غصه غروبا یه چیزی مثه بلور لای اشكاش میشكست و روی گونه هاش میریخت...

    یه شبه نیلی وشفاف تو یه پاییز قشنگ وقتی ادما همه تو خواب ورویاشون بودن،دخترك دستشو برد به اسمون با همون لحنی كه برگای مسافر با درخت حرف میزنن با خدا غرق تماشا شد و راز.دخترك عاشق عاشق شد،بعد چند اشك پاك لبای غنچه ی ارزوشو تر كرد و گذشت،دخترك فهمیده بود یه كسی كه مثه هیچكس نباشه یه روزی مثه یه رویای عجیب میاد رو غصه هاش خط میكشه مشقای صبرشو امضا میكنه زبون فرشته های عاشقو یادش میده...

    روزا مثه هم گذشت چاره ای جز دعا نداشت شبا اون بود و نیاز و اسمون،اما دنیا واسه اون همیشه اینجوری نموند یه روزی كه مثه هیچ روزی نبود یه فرشته كه مثه هیچكسی نبود با دوتا چشم نجیب كه دل تموم ادما رو مبتلا میكرد با یه لبخند قشنگو صورتی مثه برگای گلای شمدونی اومدو واسه همیشه دل دخترك رو برد...

    دخترك میگفت اگه یه روز با شب تلخ زیبای اون،سوار  بالای سرنوشت بشه اگه تقدیر انو یه جا ببره كه یه دختر دیگه شبا دعا كرده باشه بخواد با سرنوشت بره،بره پیش دختره،دختره عاشقش بشه اگه وقتی رفت دیگه یادش بره یه كسی پشت یه انتظار زرد داره از دوری اون پرپر میزنه...

    دخترك یه مدتی توی بهار شب و روز كارش همیشه گریه بود گاهی لا به لای گریه هاش یه كم دعا میكرد،دخترك فقط به حرفای فرشته گوش میداد زندگیش بود و همین یه دل خوشی حالا دخترك دوباره مثه قبل داره از زندگی و ادما ناامید میشه حق داره زیبای اون اگه بره،دوباره اون میمونه با عالمی ادم بد ادمایی كه گلای باغچه رو دوست ندارن،ادمایی كه رو برگای غریب پاییز پا میذارن،دلشون برای بارون شدید تنگ نمیشه،رعد و برق كه میزنه پنهون میشن تو خونشون،یعنی من با اینا زندگی میكنم،این سؤال داشت دیگه دیوونه تر از پیشش میكرد هی نشستو غصه خورد،اما این راهش نبود...

    پس یه شب نشستو این ماجرا رو واسه هركسی كه گمشده داره ترجمه كرد تا یه روزی برای زیبای عزیزش بخونه،شاید اون بهش بگه چیكار كنه،دخترك همین یه عشقو توی دنیا داره،جون هرچی گل نیلوفر تنها توی مرداب خوابیده شماها بهش بگین كجا صبوری میفروشن،این دوا فقط دست فرشته هاست،زیبا چی؟؟؟؟اگه بره تحملم تموم میشه دوباره میشم همون دخترك گذشته ها،منتهی دیوونه تر...

    خلاصه زندگی این دخترك گل خار اون گلای كوچیكه حقیقته،كه تو حاشیه اش فقط با خط سرخ یه كسی از اسمون نوشته زیبا جون بمون تو بری موندن من یعنی دیوونگی،اخر حرفم اینه:تو بری اخر این زندگیه....


    نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 ساعت 08:05 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

    زیر باران دوشنبه بعد از ظهر

    اتفاقی مقابلم رخ داد

    وسط کوچه ناگهان دیدم

    زن همسایه بر زمین افتاد

    سیب ها روی خاک غلطیدند

    چادرش در میان گرد و غبار

    قبلا این صحنه را…نمی دانم

    در من انگار می شود تکرار

    آه سردی کشید، حس کردم

    کوچه آتش گرفت از این آه

    و سراسیمه گریه در گریه

    پسر کوچکش رسید از راه

    گفت: آرام باش! چیزی نیست

    به گمانم فقط کمی کمرم…

    دست من را بگیر، گریه نکن

    مرد گریه نمی کند پسرم

    چادرش را تکاند، با سختی

    یا علی گفت و از زمین پا شد

    پیش چشمان بی تفاوت ما

    ناله هایش فقط تماشا شد

    ***

    صبح فردا به مادرم گفتم

    گوش کن! این صدای روضه‌ی کیست

    طرف کوچه رفتم و دیدم

    در و دیوار خانه‌ای مشکی است

    ***

    با خودم فکر می‌کنم حالا

    کوچه‌ی ما چقدر تاریک است

    گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه

    راستی! فاطمیه نزدیک است


    نوشته شده در جمعه 26 فروردین 1390 ساعت 10:35 ق.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

     عید چه رنگیه؟؟؟؟؟؟؟؟

    عید.....

    کلمه جالبیه،نه،خوشم امد......................

    ولی یه سوال!!!!!!!!!!!؟؟؟

    تو عید چیکار میکنند؟؟/؟؟؟؟؟؟؟؟

    ولی قبلش بگم به غیر رسم و رسومات عید که مثلا(واسه خرید میرن،سفره هفت سین،......)این جور چیزا نه.

    تو عید خودتون چه جوری میشین؟؟؟؟؟؟؟

    ایا مثلا اگه سال جدید بیاد در خودتون تغیراتی میبینید؟؟؟؟؟؟؟یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    من یکی که 1 اخلاقم و عوض کردم.اونم چی؟!!!!!! اخلاقی که تو سال 89 بد جور باهاش درگیر بودم.ولی الحمدالله عوضش کردم.

    شمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا  چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    عید تغییر کردین؟؟؟؟؟؟؟///؟؟؟؟؟

    تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

    یا هنوز مثل سال 89؟؟؟؟؟؟؟؟

    کلمه عید واسه بعضی ها خیلی قشنگه،واسه بعضی ها بیهوده،و واسه بعضی ها...........

    شما چی؟؟؟؟؟واسه شما چه جوری؟؟؟؟؟؟؟

    تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

    تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

    واسه من که نه خوبه و نه بده..........

    اقا،اصلا یه چیزی؟؟؟

    عید با روزای دیه چه فرقی داره؟؟؟؟؟

    تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

    تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

    هان؟؟؟؟؟؟؟

    مخصوصا 13 بدرش.

    نمیدونم این دنیا چرا اینطوریه!!!!!

    مثل بازی فوتبال.........

    تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

    تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net كلیك كنید

    چرا؟؟؟؟بگم؟؟؟؟؟

    نه دیه،خودتون بگین.......

    میخوام نظره شما رو هم بدونم........

    و اخرین سوال...........

    و از همه مهم تر ،واسه شما عید چه رنگیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

     


    نوشته شده در یکشنبه 7 فروردین 1390 ساعت 12:08 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

    برای خریدن عشق هرکه هرچه داشت اورد

    دیوانه هیچ نداشت،گریست

    گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید

    اما هیچکس ندانست که !!!؟؟

    بهای عشق اشک است

     


    نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1389 ساعت 03:19 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

    سکوت نام یکی از درب های بهشت است

     

    چرا سکوت نکنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    چرا بعضی از انسان ها نمیتوانند کمی سکوت کنند؟؟؟؟؟؟؟

    این یک سوالی است که همه در برابرش جواب های مختلفی میدهند.

    گاهی اوقات لازم است در بعضی از موارد فقط سکوت کرد .....

    سکوت زیباست،بسیار زیبا.ولی عده ای از انسان ها هنوز معنی و ارزش واقعی

    سکوت را نمیدانند.

    شاید اگر عده ای از انسان ها سکوت را در زندگی خود به خوبی استفاده میکردند،الان زندگی

    خودشان و دیگران خراب نمیشد، شاید صفا و صمیمیت از بین ان ها نمی رفت.شاید.......

    پس بیایید یک امتحان کوچکی از خود بگیریم در این امتحان باید سعی کنیم در بعضی از موارد

    به جای حرف زدن و کل کل کردن در برابر کسی ،فقط سکوت کنیم و زندگی خودمان را به خاطر

    چیز های کوچک از بین نبریم . ...

    نظر شما چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امتحان میدهید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    شروع امتحان

    موضوع:سکوت

    زمان پایان"................

     

     


    نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند 1389 ساعت 03:40 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |


    وقتی قطرات باران را برروی پنجره دیدم،به یاد کوچه های باغ خیال،خش خش برگ ها،بند کتونی،زمستان رویایی،پاییز،کوچه های بارانی،چشمان خیس و...افتادم.راستی از همه مهم ترش {چتر سیاهم}است که همدم تنهایی های من بود.پنجره را باز کردم و دستانم را به سوی عرش کبریایی خداوند به بالا بردم . قطرات باران دستانم را آرام آرام خیس میکرد.همراه با صدای باران من هم خواندم{واسه پر کشیدن من خواستی اسمون نباشی حالا پرپر میزنم تا همیشه اسوده باشی دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون نه به یاد تو نشستم زیرقطرات بارون

    واسه من فرقی نداره وقتی اخرش همینه وقتی این دلتنگی این خاک توی لحظه هام میشینه ...}باران کم کم داشت به پایان میرسید. من هم شعرم را به پایان رساندم و از باران دلگیر و زیبا خداحافظی کردم و پنجره را بستم.

    تا بارانی دیگر خداحافظ...


    نوشته شده در سه شنبه 21 دی 1389 ساعت 05:56 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

    - فهمــیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته "از این قسمت باز کنید” سخت تر از طرف دیگر است. ۵۴ ساله

    - فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری. ۱۲ ساله

    - فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به زنت بگویی "دوستت دارم”. ۶۱ ساله

    - فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم . ۳۸ ساله

    - فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند. ۲۰ ساله

    - فهمــیده ام که وقتی مامانم میگه "حالا باشه تا بعد” این یعنی "نه” . ۷ ساله

    - فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم. ۴۲ ساله

    - فهمــیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند. ۶۴ ساله

    - فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم،آن را به نحو احسن انجام می دهم. ۴۸ ساله

    - فهمــیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ، من می ترسم . ۵ ساله

    - فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک "زندگی خوب” حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند. ۷۲ساله

    - فهمــیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد. ۲۹ ساله

    - فهمــیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام. ۳۸ ساله

    - فهمــیده ام که مدیریت یعنی: ایجاد یک مشکل – رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. ۳۴ ساله

    - فهمــیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید. ۲۹ ساله

    - فهمــیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم. ۲۹ ساله

    - فهمــیده ام که عاشق نبودن گناه است. ۳۱ساله

    - فهمــیده ام هر چیز خوب در زندگی یا غیر قانونی است و یا غیر اخلاقی و یا چاق کننده. ۳۱ساله

    - فهمــیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند! ۲۷ ساله

    - در زندگى فهمــیده ام در فکر عوض کردن همسرم نباشم. خودمو عوض کنم و وفق بدم به موقعیتها و مراحل مختلفه زندگیم تا بتونم با بینش واضح زندگیم رو با خوشحالى و سرور ادامه بدم ۳۱ساله

    - هر کسى مسئول خودش هست، هرکسى تو قبر خودش میخوابه، من باید آدم درستى باشم.۴۲ ساله

    - فهمــیده ام که وقتی طرف مقابل داد میزند صدایش به گوشم نمیرسد بلکه از ان رد می شود. ۵۰ساله

    - فهمــیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت. ۳۵ ساله

    - فهمــیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی! ۳۶ ساله

    - من هنوز چیزی نفهمیدم, فعلا قضیه خیلی مبهمه. ۳۴ ساله

    - من هم فهمیده ام همه چی رو با هم نمیشه داشت گاهی عشق ، گاهی پول ، گاهی آرامش. ۳۶ ساله

    راستی شما چی از زندگی فهمــیده اید؟!!


    نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1389 ساعت 10:13 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |


     
    یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم می زند.
     روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ...

    بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.

    خداوند جواب داد: من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.
    نوشته شده در دوشنبه 10 آبان 1389 ساعت 09:55 ب.ظ توسط حس پنهان نظرات | |

    Design By : Pichak